تبليغاتX
تنهـــــــــــــــــای تنهــــــــــــا
تنهـــــــــــــــــای تنهــــــــــــا
يـــاد يــــــار مهــــربان آيـــد همــــي
سیب یعنی درس درس زندگی

 

 نیوتن

سیب یعنی درس درس زندگی

سیب روی شاخه تنها مانده بود

لابه لای غصه ها جا مانده بود

سیب بود و باد بود و های وهوی

هیچ کس حالی نمی پرسیدازاو

چند ماه پیش دستی بی صدا

سیب ها راچیده بود از شاخه ها

سیب سرخ ما ولی جا مانده بود

توی گرما توی سرما مانده بود

بر سرش دیگر نه سقفی سایه ای

در کنارش نه کسی همسایه ای

نه جوانی مانده نه زیبایی اش

گریه می کرد ازغم تنهایی اش

برف می آمد دل او می تپید

باد می آمد دلش پرمیکشید

روز می شد بر دلش غم می نشست

شب می آمد بغض سرخش می شکست

ابرمی آمد دل او می گرفت

ماه می آمدازاورومی گرفت

پوستش می سوخت زیر آفتاب

شادمانی داشت اما توی خواب

***

تا که شد هم خسته هم بی حوصله

خسته از این زندگی این فاصله

یاد کرد از قوم و خویشش دوستش

قوتی حس کرد زیر پوستش

زور زد بلکه بیفتد بر زمین

تا نماند سرد و تنها بیش از این

آن قدر کوشید تا هرچند سخت

شد جدا از شاخ و برگ آن درخت

در هوا چرخید چندین بار سیب

در دلش گل کرد احساسی غریب

ناگهان ترسید از افتادنش

سخت لرزیدند رگ های تنش

گفت می افتم به زیر دست و پا

زیر پاها می روم از یادها

ناگهان باد آمد او را ناز کرد

بانوازش اخم اورابازکرد

ابر از آن بالا به او لبخند زد

مهر خود را بادلش پیوند زد

ماه خندید و دلش را نرم کرد

آفتاب او را حسابی گرم کرد

سیب شد خوشحال شدخوشحال تر

چرخ زد هی تندتر زد بال و پر

ترس جایش را به شادی داد زود

چشم خود را بست هنگام فرود

عاقبت افتاد سیب کم حواس

بی خبر روی سر یک ناشناس

ناشناس بی خبر در خواب بود

سیب تا افتاد شد بیدار زود

سیب تا افتاد او پا شد نشست

سیب را دید و گرفت آن را به دست

چند بار انداخت آن را در هوا

در هوا چرخاند آن را بی صدا

گفت در گوشش : چرا دیر آمدی؟

یا برای چه سرازیر آمدی؟

پس چرا بالا نرفتی سیب سرخ؟

بر سر من جاگرفتی سیب سرخ؟

سیب راچرخاند و شد در او دقیق

سیب گویی شد برای او رفیق

برد آن رادر اتاق خود نشاند

سیب ر امثل کتابی خواند و خواند...

***

روزها رفته است و شب ها سرشده

سیب سرخ امروز نام آور شده

سیب یعنی درس درس زندگی

سربه زیری سادگی افتادگی

یعنی احساسی شبیه روزعید

روی شاخه زنده بودن باامید

سیب یعنی درس هایی بیش ازاین

سیب یعنی کشف نیروی زمین

|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در پنجشنبه 16 آبان1387 و ساعت 14:0 |
تا اطلاع ثانوی ....

 

The

 

 end

|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در شنبه 21 اردیبهشت1387 و ساعت 16:48 |
برباد رفته
عمری بجز  بیهوده بودن سر نکردیم

                                  تقویمها گفتند و ما باور نکردیم

شکسپیر میگه : زندگی حواسشو جمع میکنه ببینه تو چی دوست داری تا دقیقا همونو ازت بگیره

درعشق اگرعذاب دنيابكشي

بااشك به ديده طرح دريا بكشي

تاغربت من هزارفرسنگ باقيست

تنها نشدي كه درد تنها بكشي

|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 16:57 |
ن ا ز ن ی ن

دلم تنگ است

دلم می سوزد از باغی که می سوزد

نه دیداری نه بیداری

نه دستی از سر یاری

مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری

تمام عمر بستیم و شکستیم

به جز بار پشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم تا مرگ

نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

پل سارتر : از همه اندوهگين تر کسي است که از همه بيشتر مي خندد)

(وين داير: اين شماييد که به مردم مي آموزيد که چگونه با شما رفتار کنند)

(ناپلئون : من در جهان يک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام)

(مارکز: هرگز وقتت را با کسي که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند نگذران)

(کانت : چنان باش که به هر کس بتواني بگويي مثل من رفتار کن)

(چارلي چاپلين : خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر)

|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت 8:40 |
برای
خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم ! « دکتر علی شریعتی »

***********************************

تا تو رفتی ناگهان باران گرفت

اشك در دیده دوباره جان گرفت

تا تو رفتی آسمان تاریك شد

تیرگی جای تو را آسان گرفت

***********************************

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم چشمهايم هنوز در انتظار است !

|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در یکشنبه 30 دی1386 و ساعت 17:40 |
بارون

بارون امشب

       توی ایون

        مثل آزادی تو زندون

         بی صفا ، بی تحمل ، بی ریا بود

توی زندون

   می کَنه جون

     مرد با همت میدون

       توی فکر ، رأی فرجام امیـــــــره

      بی سرانجام ، نداره حتی رفیقی که بگه دردشو

درد دیدن و نگفتـــن

بی سرانجام توی فکر آسمونه که بباره

بلکه تو قطره شبنم بتونه اشک خــدا رو هم ببینه

نــــمی دونه حتی اشکم دیگه فایده ای نداره

|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت 13:19 |
دوست داشتن بچه گانه

يادش بخير.....بچه گي رو ميگم......حالي به حولي ميکرديم با زندگي........نه قسطي داشتيم.....نه زني ......نه بچه ايي....تنها دغدغمون بازي با روزگار بود ولي حالا.....دوست داشتن بچه گي رو دوست دارم......چون وقتي يه بچه ميخواد با کسي دوست بشه.....نه بظاهرش توجه ايي ميکنه...نه به مدل ماشينش...نه پول باباش...نه مدل موهاش......نه به مدرک تحصيليش.....نه به سايه چشماش......اون فقط وفقط اونو به خاطر خودش دوست داره..؟؟؟؟؟؟؟؟

کاش همديگه رو بچه گونه دوست داشتیم

 

|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در چهارشنبه 7 آذر1386 و ساعت 18:24 |
آویزه گوش

 مادر پیر مرا ، نکته ای زیبا گفت :

           هرچه شب با من زیست از بد دنیا گفت....

                      گفت پروانه مشو که به سرگردانی

                                   لای انگشت کتاب سال ها می مانی!!

                                             فکر طاووس مباش که به عیبت خیزند

                               گر شوی شعله ی شمع از تو می پرهیزند

                   گر شوی اشک به چشم زیر پایت ریزند

  زندگی آیینه نیست که بر او می نگری

               زندگی خاک ره است که بر او می گذری

                          گرچه غم همره اوست دل به اندوه مبند

                                   چون خم حافظ باش خون به دل باش و بخند

                         نه زمین باش نه خاک که تو را خاک کنند

           وانگهی ذهن تو را پر ز مردار کنند

آسمان باش

|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در سه شنبه 29 آبان1386 و ساعت 10:27 |
بنده خدا
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد
|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در پنجشنبه 24 آبان1386 و ساعت 15:46 |
هلن کلر
هلن كلر مي گويد: هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آنگاه که ........... ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي کني , به خاطر بياور که ................ زيبايی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است .

|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در دوشنبه 21 آبان1386 و ساعت 11:2 |
شطرنج

زندگی مثل شطرنج می مونه ؟؟؟

اگه بد بازی کنی میگن بلد نیستی

اگه خوب بازی کنی همه سعی می کنن شکستت بدند !!!

از پس پرده نگاه کن . مثل شطرنجه زمونه

هر کسی مثل یه مهره . توی این بازی میمونه

 

یکی مثل ما پیاده . یکی صد ساله سواره

یک نفر خونه بدوش و یکی دوتا قلعه داره

 

یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سپیدن

روبروی هم یه عمره . ما رو دارن بازی میدن

 

اونا که اول بازی . توی خونه تو و من

پای اسب دشمن . مهره ها رو سر بریدن

 

ببین امروزم تو بازی همشون شاه و وزیرن

هنوزم بدون حرکت . پشت ما سنگر میگیرن

 

تاج و تخت شاه دیروز در قلعه شون نمیشه

به خیالشون که این تاج . سرشونه تا همیشه

 

یادشون رفته که اون شاه . که به صد مهره نمیباخت

تاج رو از سرش تو میدون . لشکر پیاده برداشت

|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در یکشنبه 20 آبان1386 و ساعت 10:39 |
دعـــــای دیگران

کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخو ا هیم .بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه ا یاز جزیره رفتند.

نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت وبه مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها ییکه خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی ای آمد و درسمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند .

پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواستها ی ا وپاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟

پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام.

 درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.

ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.

مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!

 

pray700.jpg

باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست

|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در شنبه 19 آبان1386 و ساعت 9:22 |
خـــــاک

به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک

چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟

 ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی ، برو با دل بیا تا من بگردم...

|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در چهارشنبه 16 آبان1386 و ساعت 7:46 |
تا نگردی آشنا
زندگی سخت نیست ما سختش میکنیم عشق قشنگ نیست ما قشنگش میکنیم دل ما تنگ نیست ما تنگش میکنیم دل هیچکس سنگ نیست ما سنگش میکنی

هر كسی یه روزی می یاد و یه روزی میره. یكی با دلش می ره، یكی با پاهاش. ولی مواظب باش كسی با پاهای خودش از دلت نره

تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي              گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش

هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش خش برگ ها را احساس کردی هر گاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی برای یک بار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو: یادت بخیر

|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در سه شنبه 15 آبان1386 و ساعت 16:45 |
از طرف یه دوست

افسوس....... آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم و آنزمان که  دوستمان دارند لجبازی می کنیم وبعد...... برای آنچه از دست رفته است آه میکشیم

|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در شنبه 12 آبان1386 و ساعت 7:18 |
طالع امروز فروردینی ها
گیریم كه ستاره بخت تو خوب و عالی باشد. بدست آوردن یك نعمت یا یك موقعیت نیمی از كار است. نیم دیگر حفظ آن خواهد بود كه به جای شانس لیاقت و شایستگی می خواهد.
|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در سه شنبه 8 آبان1386 و ساعت 9:13 |
آپ امروز
بر خاک بخواب نازنین تختی نیست آواره شدن حکایت سختی نیست از پاکی اشکهای خود فهمیدم لبخند همیشه راز خوشبختی نیست

مثل شقایق زندگی کن ، کوتاه اما زیبا ، مثل پرستو ، فصلی کوچ کن ، اما هدفمند ، مثل پروانه بمیر ، دردناک اما با عشق

زندگی در گرو خاطره هاست ؛ خاطره ها در گرو فاصله هاست ؛ فاصله ها تلخ ترین خاطره هاست

به یکدیگر عشق بورزید ، اما عشق را به بند نکشانید ... بگذارید میان با هم بودنتان فضایی و فاصله یی باشد . با یکدیگر بخوانید و برقصید و شادمان باشید ، اما بگذارید هر یک از شما تنها باشد ... در کنار هم بمانید اما نه چسبیده به هم ...

عشق از آن رو در دل شما به ودیعه گذاشته نشده تا همانجا بماند. مادامی كه عشق را به دیگران نبخشایید عشق نیست.

|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در دوشنبه 7 آبان1386 و ساعت 9:0 |
ما کجاییم . تو کجـــا

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه مرغ مسکین

چه کند گر نرود از پی دانه پای عشاق

نتوان بست به افسون و فسانه

« ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بهر تفکر تو کجایی»

|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در یکشنبه 6 آبان1386 و ساعت 7:41 |
؟؟؟

هر کس بد ما به خلق گوید

مـــا دیده به او نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم

تا هر دو دروغ گفته باشیم

|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در پنجشنبه 3 آبان1386 و ساعت 19:46 |
ای کاش
اگه گل بودم شاخه ای از خودم تقدیمت میکردم اگه اشک بودم زیر پاهات می باریدم اگه بهار بودم شکوفه ای از عشق تقدیمت میکردم اگه ساز بودم دوست داشتنی ترین آهنگ را برایت می زدم اما افسوس که نه بهارم نه اشکم نه بارانم و نه ساز اما هرچه هستم هر جا باشم همیشه خواهم گفت دوستت دارم

.......................... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ..........................

چهار چيز است كه نميتوان آنها را باز گرداند: سنگ ... پس از رها كردن! حرف... پس از گفتن! موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان... پس از گذشتن

.......................... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ..........................

تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست

 حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست

من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم

افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست

|+| نوشته شده توسط نیمـــــــــــــــــــــــــــا در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 15:50 |
<

JavaScript Codes >-->